××به امید چتر فردایت خیس بارانم××
زخم خورده ی رفاقت
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی ...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....! خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ... وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان لحظه بود آن دو که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم به سجده کرد من بودمو چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
دیوارهای خالی اتاقم را از تصویرهای خیالی او پر میکنم خدای من زیباست خدای من رنگین کمان خوشبختی ست که پشت هر گریه انعکاسش را روی سقف اتاق می بینم من هیچ با زبان کهنه صدایش نکرده ام ونه لای بقچه پیچ سجاده رهایش او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و من در نهایت حیرت حالا گه گاهی که به هم خیره میشویم تشخیص خدا و بنده چقدر سخت است
گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم یادمو از سر به در کن چه بد کردم نکردم روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم توی آئینه ی دیروز کاش که فردارو می دیدم با تو عشق آمدو گم شد هرچه بود زیروزبر شد لحظه ها خالی و خسته زندگی بیهوده تر شد گفتی از عشم حذر کن چه بد کردم نکردم فکر آزارو خطر کن چه بد کردم نکردم عشق اولین تو بودی با تو من عشقو شناختم با تو من زندگی ساختم از کسی گلایه ای نیست اگه باختم به تو باختم گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم عشقمو از سر به در کن چه بد کردم نکردم هر کسی پس از تو آمد خلوت منو به هم زد تورو باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد هر کسی پس از تو آمد خلوت منو به هم زد سرنوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد چه جوری باورم بشه رفتن تو تنگ غروب؟ چه جوری آخه سر رسید واست اون روزای خوب؟ به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو !تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو؟ از شب پرپر زدنم چطور تونستی بگذری! من که غریبه نبودم چطور دلت اومد بری؟ گفتی به من: تو هم برویه قصه ی تازه بگو گفتی به من: راهی بشو تو جاده های پیش رو آخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی؟ چرا نخواستی بمونی به داد اشکام برسی؟ (شراب شبانه را می طلبید و از خماری بامداد بیمناک بود) شعری بود از رمان مورد علاقه ام
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم وتو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... ... دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم به تو تکیه کردم... من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند
دستانم را بر ديواري كه تصوير آرزوهايم را باخمير چسبانده ام محكم ميگيرم كه ديوار نريزد كه آرزوهايم در تو وبودن رسوا شده. سهراب گفت "تا شقايق هست زندگي بايد كرد" سهراب كه عاشق نبود او نميدانست زندگي بدون او يعني مرگ پس بايد نوشت: شقايقها را پرپر كنيد زندگي معنا ندارد
آه مدتهاست از پشت پنجره اتاقم آرزوهایم را نظاره میکنم پنجره ایی که تار عنکبوت روزگاری آن را خواهد پوشاند وآرزوهایم را محو خواهد کرد هر چند که در پشت پنجره آرزوهایم بجز یک هیچ بزرگ هیچ چیزی را نمیبینم خدا وصیت منو گوش بده نامه ام رو بخون شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون میسپرمش بهت می رم تمام تاروپودمو یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو خدا یه وقت کسی نیاد برسه قلب سادشو کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو بهش بگه:دوسش داره خیلی بده زمونه امون،خدا ؛سپردمش بهت مواظب عشقم بمون فردا قراره منو تو از همدیگه جدا بشیم فردا قراره همدم گریه ی بی صدابشیم تو کوچه های بی کسی نیستی و پرسه می زنم آی آدما نگاه کنید غریب شهرتون منم یادش بخیر منو تو و یه قلب پاکو بی غرور حالا چی شد،عوض شدی؟ دلت کجاست؟!سنگ صبور من تورو عاشق میکنم هرجور شده حتی به زور کی میخواد فردا تورو از من بگیره؟ کاش خونه اش ویرونه شه آتیش بگیره ما باید فردا رو از دنیا بگیریم ما اگه از هم جدا بشیم می میریم ما باید قدر این روزا رو بدونیم وای اگه فردا بیاد تنها می مونیم خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی نزدیکترین کسم اونه،خیلی دوسش دارم.راستی؛ یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه خودم مهم نیست اما اون نزارید تنها بمونه بمیرم واسه هق هقش گریه چقدر بهش میاد وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد اما وقتی آروم میشه می بینه من بغضم گرفت همین دیونه بازیاش از اول چشممو گرفت حالا که دیگه مجبوریم با همدیگه وداع کنیم بیا به یاد اون روزا همدیگه رو دعا کنیم یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم ای وااای داره فردا میاد باید دست به دعا بشیم با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده کی میخواد فردا تورو از من بگیره؟ کاش خونه اش ویرونه شه آتیش بگیره عزیزم یادت نره دنیا دو روزه نمی خوام فردا دلت واسم بسوزه ای خدا حتی اگه دوسم نداره تو میتونی نزاری تنهام بزاره 
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام







من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم




| Design By : Night Skin |






